۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

خوابی که واقعاً دیده ام

دیشب خواب می دیدم
خوابهای نا آرام می دیدم
خوابهایی که از آن بدن لرزد
کس نبیند آنچه من به جان دیدم

بیقرار از آنچه می گذشت در شهر
شهر نگو میدان جنگ سرتاسر
گویی رستاخیز بود محشر بود
برادر نمی شناخت برادر را
آه چقدر همه چیز تلخ و نا برابر بود

دیشب تمام شب خواب می دیدم
آنقدر خواب دیدم که هیچ نخوابیدم
سالها پیش وقتی کودکی بودم
خواب دیدم خوابی نا آرام
گله سگهای وحشی حمله می بردند
ز اطراف شهر بر مردم

جلوی چشمان حیرت من
پاره پاره می کردند هر چه بر سر راه
هنوز با وجودم به یاد میآرم
آن فریادها و شیون ها
آن زوزه ها و دریدن ها

خواب بود هولناک و وحشتناک
از سر بی پناهی و وحشت
می دویدم به سوی خانه بابا
دیشب اما خانه ای نبود در کار
همه از هم فراری و بی زار

گرگها در لباس میش
میش ها درنده چو گرگی هار
همه بر جان هم افتاده
نه برادرند نه هموطن انگار