دروغ لباسی است که مسکین بر تن ضعفش میکند!
۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه
۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه
بیدار شو زیبای خفته!
خوب که به اطرافمان نگاه کنیم متوجه میشویم که با کمال تأسف خیلی از بدیهیات و اصول اولیه زندگی اجتمایی به قعر لیست آموختهها و اخلاقیات ما سقوط کرده اند وای بسا در حال فراموشی اند! و دیگر آنقدرها هم بدیهی نیستند!!
بطور مثال خوبی صفتی است نکوهیده و قبول این اصل امری است بدیهی اما این روزها دیگر ساده نیست خوب بودن، درک خوب بودن، تشخیص خوب بودن و نه تعیین معیار مشخصی برای خوب بودن.
ما انسانها آنقدر وارد پیچیدگیها شده ایم که سادهترین مشخصههای انسانی را فراموش میکنیم یا اهمیت نمیدهیم؛ آنقدر پی بزرگیها رفته ایم که کمیّت را جایگزین کیفیت کرده ایم!
خودمان را صرف کارهای بزرگتر کرده ایم اما نه کارهای بهتر!
پا به کره ماه گذاشته ایم اما زورمان میاید عرض کوچه را طی کرده حالی از همسایه روبرویی بپرسیم، مارک و براندها ارزشها را تعیین میکنند و ارزشها مارک نمیشوند، تلاش بیشتر..دارایی بیشتر وقت کمتر برای با هم بودن، خانه بزرگتر خوانواده کوچکتر، هر روز دارو و دارمان بیشتر و سلامتی کمتر، علم و شناخت بیشتر عدالت و انصاف کمتر!
بله ما پیچیدههای ساده سادگیمان را در اولین بازی پیچیده روزگار فراموش میکنیم؛ شعار زیاد میدهیم و کم عمل میکنیم، سرود عشق میخوانیم و از عاشقی نمیدانیم، برای زندگی هزار فلسفه میبافیم بی آنکه دقت کنیم که تار و پود این فرش رنگارنگ بر عشق و دوستی استوار است.
سالها را به عمرمان اضافه میکنیم اما نه به زندگی مان...
۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

خدایا! بزرگا! مهربانا! از دلم تو میدانی، نا نوشتههایم را تو میخوانی گاه به خاطر آنها که میروند; از کنارت میروم اما تو باز هم با من میمانی از تو دور که میشوم رهایم میکنی چون میدانی تمام راهها به تو ختم میشود جایی نیست که از حضور تو خالی باشد بر تو سجده میکنم که بی پایانی..
۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه
به جای قضاوت پیش قضاوتی، به جای داوری پیش داوری، به جای بینش (در نظر گرفتن) پیش بینی، به جای مجال دادن پیش گویی، به جای گوش دادن پیش صحبتی، به جای حرف شنوی حاضر جوابی.... دست پیش رو هم که خوب بلدیم بگیریم!
۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه
تقدیم به همدلان عزیزم به مناسبت روز زن

من آن زنم که میخواهم
از هرچه تعلق است رها باشم
نه مال تو باشم و نه مال هیچ بنده دگری
چون همه بنده ایم مال دیگری چرا باشم؟
من آن زنم که همیشه در تاریخ
سری گرانمایه در سرا دارم
اگر چه به بزرگی پذیرفتهام
که آن یک دست بی صدا باشم
من آن زنم که خستهام
از مال این بودن و مال آن بودن
خستهام از قهرمان بی نشان بودن
از سبقتهای گرفته از من با پاهای من
خستهام از عشقهایی که در آن
فقط من فدا باشم
من آن زنم شایسته به آزادی
که خوب میداند
ز دل صدف مروارید پر بها باشد
پس نمیخواهم
بر چسب پشت شیشهها باشم
نمیخواهم از سوز عاشقی
بر در خانه یوسفی گدا باشم
نمیخواهم بهانهای باشم
در ناجوانمردانه بازی سیاست ها
عروسک نیستم که محافظم باشید
یا برقصانیم در خیمه شب بازی عدالتها
ز پاکی و سلامت و عفت
همین بس که سر به راه باشم
بیش از این ز من چه میخواهید
نمیتوانم که خدا باشم