۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

زندگی - اسفند ماه ۸۸

از کجا آمده ام
اینهمه دویده ام
روزگاران دیده ام
به کجا رسیده ام
کوچهٔ خاطره ها
بوی یاس صبح زود
خش خش برگ خزان
حال دل وقتِ اذان
برفِ روی پشت بام
حال و احوال و سلام
جیغ و داد بچه ها
هفت سنگ و وسطی
بازی گرگم به هوا

وای چقدر تنگ دلم
واسه هوای خونمون
خواهر و برادرم
خندههای مشترک
گریه های پنهونی
همه درد و دلامون
سماور همیشه روشن
بوی چایِ پر بخار
صدای بابام که یه چایی بیار
صدای ظرف و ظروف بوی غذا
برکتِ حضور پر رنگِ مامان

دیدن همسایمون
باغچههای خونمون
ظرف نذری تو حیاط
سفره و نون بیات
های و هویِ د و ره گرد
آن زمستانهای سرد

همه آنچه بوده ام
همه آنچه زیستم
هر چه دیگر نیستم
پشت سر بر گوشه ای از خاطرم آویختم
اشک هایی که به سجادهٔ حسرت ریختم
به کجا و از کجا بگریختم

با خیال زندگی با زندگانی در جدال
گاهی بالا رفتن و گاهی قدمهای محال
از سر کوی حقیقت سوی سودا رفته ام
رفته ام افتاده ام از نو به پا ایستاده ام
برگ برگ از دفتر عمرم سیه کردم وای
عمر را در ناله ای پنهان تبه کردم وای
رفت یک یک دسته دسته روزها و هفته ها
من نفهمیدم که نامش زندگیست این نکته ها!!