۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

سکوت

یادمه بچه که بودم یه آهنگی به مسخره خوندم و رو نواری ضبط کردم که میگفت

من میخوام حرف بزنم حرف بزنم

منو دعوا میکنن

مامان میگه حرف نزن

بابام میگه حرف نزن

من میخوام حرف بزنم حرف بزنم

...

بله دوستان از همون بچگی بهمون یاد دادن


عاقل باش با احساست حرف نزن

از عشق حرف نزن, از خواهش قلبت حرف نزن

از شکمت حرف نزن,از این و اون حرف نزن

با این و اون حرف نزن

با پسرا حرف نزن

رو حرف بزرگتر حرف نزن

رو حرف شوهر حرف نزن

دو گوش داری و یه زبون... پس بشنو و حرف نزن

و اینگونه بود که یاد گرفتم با نگاهم حرف بزنم

.

.

.

البته

"زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد!!"


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

پرواز

در دنیایی که پر ز ارواح به بند کشیده است، به آسمانش جانهای بزرگ یکدیگر را پیدا میکنند، فقط بگذار روحت پرواز را تجربه کند و بدان هر چه دنیایی تر باشی‌ آسمانت کوچکتر است.

بزرگ بودن با یک روح خانه نشین چگونه میسّر است؟

وقتی‌ پرواز میکنی‌ هرچه زمینی‌ است در نظرت کوچکتر میشود آنگاه خود را بزرگتر میبینی‌

پس پرواز را بیاموز

و بدان پرواز در قالب جسمی‌ که جرم حجمی‌اش از بار متاع دنیا چند برابر شده محال است، در خدمت جسم بودن و بزرگی‌؟!!