۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

درد دل با مادرم - پاییز ۱۳۸۵

با توام با تو
تو، ای مادر

که از پیدا و پنهانت خبر دارم

ز غمهایت ز درد اندرون و سوز جانکاهت
ز سالهای مدید یاس و ناکامی تو

مادر خبر دارم


ز اندوه نهان آن شب محزون

به بالین عزیز نیمه جانت
سوزش و آهت

خبر دارم


ز هر فکر و خیال و شورش و تشویش

گذشتت از هزاران آرزو و خواهش و از خویش
ز ایثارت ز پیدایت ز پنهانت

خبر دارم


ز سرد و گرمهای زندگانیت ز اسرارت

ز صبر و انتظارت
قصهٔ روح فداکارت

خبر دارم


ز درد و سوزش بگذشتن از طفلی

کز آغاز نام مادر بر لبش خشکید
اگر باور کنی حتی

خبر دارم


ولی مادر ز من آیا خبر داری؟

ز حال زار و گریانم
ز اندوه نهانم هیچ میدانی؟
ز پیدایم ز پنهانم
ز آه سرد دلسوزم

خبر داری؟


خبر داری که امشب

از تمام بند بندم اشک میریزد؟

۱۳۸۷ دی ۲۶, پنجشنبه

مرا گرم در آغوش بگیر یارا!

من از فصل زمستان‌های سرد می‌‌آیم

فصلِ ... نمی‌شود و نباید ها

فصل جمع کردن نفت در بشکه

برچسب روی شیشه ها... ضربدر ها


فصل شیطنت‌های زیر طاقی

بس که جرم بود خندیدن

جرم بود به نگاهی‌ لرزیدن

جرم بود قدم زدن در خیابان ها


من از فصل جرم‌ها می‌‌آیم

از فصل هر چه نه و اما

از غروب‌های ترسیده از فردا


از فصل سرد خالی‌ از شادی

که هیجانات نوجوانیمان

تیرباران شد از اهانت ها...

فصل خشک سالی‌ عدالتها


من از فصل "مردم همیشه در صحنه"

و صحنه‌های خالی‌ از مردم!!

من از آن همه حضور تلخ می‌‌آیم

گرچه باکی نیست دیگر از سرما

مرا گرم در آغوش بگیر یارا

که حقم نبود اینهمه سردی


۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

نجابت

روزگار غریبی است؛!

بشقاب به عقربه‌های ساعت خیره شده، ساعت به من نگاه می‌کند و من به در بسته، همسایه بر عطر غذایی که تهیه‌اش سه ساعت از وقت طلایی مرا گرفته غبطه می‌‌خورد، تو لقمه‌هایت را با روسپی شهر قسمت میکنی‌ و انتظار من بر سفره رنگین بی‌ رنگم نجابت است.!!