تو، ای مادر
که از پیدا و پنهانت خبر دارم
ز غمهایت ز درد اندرون و سوز جانکاهت
ز سالهای مدید یاس و ناکامی تو
مادر خبر دارم
ز اندوه نهان آن شب محزون
به بالین عزیز نیمه جانت
سوزش و آهت
خبر دارم
ز هر فکر و خیال و شورش و تشویش
گذشتت از هزاران آرزو و خواهش و از خویش
ز ایثارت ز پیدایت ز پنهانت
خبر دارم
ز سرد و گرمهای زندگانیت ز اسرارت
ز صبر و انتظارت
قصهٔ روح فداکارت
خبر دارم
ز درد و سوزش بگذشتن از طفلی
کز آغاز نام مادر بر لبش خشکید
اگر باور کنی حتی
خبر دارم
ولی مادر ز من آیا خبر داری؟
ز حال زار و گریانم
ز اندوه نهانم هیچ میدانی؟
ز پیدایم ز پنهانم
ز آه سرد دلسوزم
خبر داری؟
خبر داری که امشب
از تمام بند بندم اشک میریزد؟