۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

همه چیز اینجاست

کجا شتابان می‌‌ دوی؟
اینجا و آنجا می‌‌دوی
در پی‌ دنیا می‌‌دوی؟

گاه گاه تنها می‌‌ دوی
گیسو پریشان کرده ای
بر موج دریا میدوی

در کوچه‌های پر غبار
از عشق دنیا بی‌ قرار
هی‌ می‌‌ دوی هی‌ می‌‌ دوی

یک لحظه بر خود آی و بین
بهر چه این سان می‌‌ دوی

اینجاست نور
اینجاست عشق
اینجاست در تو، در دلت

ه
ر آنچه یابی‌ در بهشت
هر آنچه بر آن می‌‌ دوی

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

حیف از من

حیف از من اگر باااز بیفتم به دامت
.
.
.
گر‌ باز بریزم
ز دلم جرعه به جامت

حیف از من
اگر قطره‌ای از چشمهٔ چشمم

یک بار دگر از غم احوال تو
بر گونه بلغزد

حیف گر‌ قلمم
شعر و کلامی‌ ز تو آرد

بر اسم تو خط که می‌کشد
سست شود یا که بلرزد


بردی به بلندای خیال
کور شدم دور و برم را

تنها که شدم با تو
شکستی همه بال و پرم را

دل رفته و جان خسته و
پیمانه شکسته

بس نیست ستمگر!
چه خواهی‌ خبرم را؟!

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

هویّت

باید منم  را پیدا کنم!

که گم شده در فریب او

اصلا من اینجا چه می‌کنم

در آغوش غریب او

کجاست من؟

کجاست من؟

.

.

این جلوه ‌های آینه من نیستم

من نیستم

گر نیستم عشقش بُت پرست

پس کیستم؟!

پس چیستم؟!

من نیستم آن افسانه زن

کرشمه‌ای از جنس تن

کجاست من؟

کجاست من؟