۱۳۸۴ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

از مجموعه: "روز‌های بی‌ نفتی‌"۱۳۸۱

آن ژاکت ساده بود، سیاه بود، رنگی‌ که مجوزش خودش بود ولی‌ باب طبع خانم مدیر نبود! با چشمان از حدقه بیرون زده‌اش که از لابلای چارقدش به همه جا سرک می‌کشید نگاهی‌ انداخت و به همین سادگی‌ حکمم را صادر کرد!
از پشت پنجره کلاس همیشه سرد روز‌های بی‌ نفتی‌ "دوران جنگ"، به هم کلاسی‌هایم که مشتاقانه سوار اتوبوسی که راهی‌ سینما بود میشدند نگاه می‌کردم و به گناه بزرگی‌ که مرتکب شده بودم فکر می‌کردم.... گناه من یا گناه او!!