۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

در واقع شما چند ساله اید؟!

رهگذری از روستا‌یی می‌گذشت به قبرستانی رسید و کمی‌ تامل کرد. نگاهش بر سنگ قبری افتاد و از دیدن تاریخ تولد و وفات متوجه شد به کودکی خردسال تعلق دارد...خیلی‌ متاثر شد ولی‌ تاثرش آنجا بیشتر شد که با کمال تعجب دید همه سنگ قبرها اینگونه اند. در حالی‌ که زار میگریست از پیرمردی که به نظر میامد متصدی آنجاست سوال کرد:

چه بر سر این ده آمده که اهالی آن به این خردسالی از دنیا رفته اند؟!

پیرمرد لبخندی زد و گفت:

در این ده رسم بر این است که فقط روز‌های آرام و شاد عمر انسان محسوب میشود، اینها که میبینی‌ کودک نیستند این عمر واقعی‌ هر یک از آنهاست، (مدتی‌ را که به آرامش و رضایت گذرانده اند) باقی‌ را نامش زندگی‌ نشاید.

با اقتباس از یک منبع آرژانتینی

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

خوابی که واقعاً دیده ام

دیشب خواب می دیدم
خوابهای نا آرام می دیدم
خوابهایی که از آن بدن لرزد
کس نبیند آنچه من به جان دیدم

بیقرار از آنچه می گذشت در شهر
شهر نگو میدان جنگ سرتاسر
گویی رستاخیز بود محشر بود
برادر نمی شناخت برادر را
آه چقدر همه چیز تلخ و نا برابر بود

دیشب تمام شب خواب می دیدم
آنقدر خواب دیدم که هیچ نخوابیدم
سالها پیش وقتی کودکی بودم
خواب دیدم خوابی نا آرام
گله سگهای وحشی حمله می بردند
ز اطراف شهر بر مردم

جلوی چشمان حیرت من
پاره پاره می کردند هر چه بر سر راه
هنوز با وجودم به یاد میآرم
آن فریادها و شیون ها
آن زوزه ها و دریدن ها

خواب بود هولناک و وحشتناک
از سر بی پناهی و وحشت
می دویدم به سوی خانه بابا
دیشب اما خانه ای نبود در کار
همه از هم فراری و بی زار

گرگها در لباس میش
میش ها درنده چو گرگی هار
همه بر جان هم افتاده
نه برادرند نه هموطن انگار

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

امروز دیگر؟

صدایت میکنم

امروز صدایم گوش شنوا دارد

دلی نا آرام که در امواج صدایم آرام میگیرد

و تو امروز دگر صدایم را میشنوی

روزهای بی شمار...

فریادم غمگین تر از رفتن برمی گشت

بی آنکه بدانم صدای دل را

به گوش دل میخوانند نه بر در بسته

آن روزها...

از هر چه میساختم این دل را میشکست

تازه فهمیده ام

این دلِ پاره پاره نمیشکنَد

آن چه میشکست أستخوانهایم بود

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

قرار با خدا

خدایا!
اگر در دنیای تو قراری بر قرار نمی ماند
به درگاهت که می ماند
مقرر کردی و بر قرار شدم
گفتی خاک باش... خاک شدم
گفتی نیک باش و نیکی کن... کردم
گفتی روان شو... روان شدم
گفتی بایست... ایستادم
گفتی سرا پا جان باش
آنقدر جان شدم
که تازیانه از بدنم میگذشت و جان را می درید
گفتی بساز... ساختم
گفتی بسوز... سوختم
گفتی بمان... ماندم
گفتی برو
گفتم به کجا؟

گفتی به راه قسمت
رفتم...
گفتی تمام باش
کامل شدم
گفتی بشکن خورد شدم
گفتی بلند شو
گفتم بر کدام استخوان !؟
گفتی نام علی اقامه توست

یا علی گویان
ایستاده و لرزان
قامت خورد شده ام را زیر پا دیدم
بعد این همه
"این منم که اینچنین زیر چکمه های دنیا شکسته ام"!!!؟