۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

عاشقم


عاشقم...عاشق عشقهای خاموشم
عاشق حرف هایی که بر لبت مانده
پس از آنکه خزیدی در آغوشم

عاشقم بر هر چه از تو به جاست

بر هر چه بین ما گذشت و هر چه به پاست
عاشقم بر لحظه های تبدار عاشقی
بر کلام شعر گونه
عشق را بندگی

عاشق رسوایی با عشقی که فانی است

عاشقم...
عاشق هر آنچه از تو باقی است


عاشق دستی که دستم را

می بَرَد به کاوش پیکری تبدار
عاشق شعری که حرفم را
می ستانَد ز خانه پندار

عاشق نبض پر تلاطم دل
آن زمان که به نصیحت عقل می خندد
صد پنجره فرار می جوید
از پس هر در که او می بندد

عاشقم بر هر چه دل بر آن لرزد

بر هر چه شعر گرم
آن دیوانگی هایی که از دلم سر زد
سرزنشهایی که هیچ نشنیدم
پس از آنکه وصال دل دیدم

وه! چه جان سوز است درد فراق

بشکنَد خانهٔ عشق را طا ق
وای... چه بی درمان
عاشقم
عاشق آن وصال و این هجران

عاشق سوزش و زجه های دل ام

که گواه ناله های من است
عاشقم، عاشق عشق ام
عاشقی تنها گناه من است

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

کرما


هیچ میدانی تو
آن چه بر من گذشت بعد از تو؟
کاش می دانستی
شاید آنوقت می فهمیدی
درد امروز تو از ناله دیروز منست


تو مرا رنجاندی
رنج امروز تو بیش از من نیست
تو مرا گریاندی
چه شده؟ گریه هایت کمتر از مردن نیست؟!
تو عذابم دادی
هیچ فکر میکردی بچشی آنچه تو با من کردی؟


شاید امروز دگر میدانی
آن چه یکروز مرا از تو گرفت
کار هر روزو شبش جز این نیست
بستاند تو ز من، من ز تو، ما ز شما
همه از هم ستاندن برش سنگین نیست


گر دگر بار تو آغوش محبت طلبی
باز است بهر تو این کلبه من
در دلم عشق تو نیست
در سرم یاد تو نیست
در وجودم اما
عشق بی پایانست
دل بشکسته بند بند شده ام
قلب یک انسان است!

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

شب تلخ

سرد و تلخ است این دقایق شب
سرد تر و تلخ تر از همه شب
زان شب که لبخند کودکانه ام رنگ باخت
ز این شب که عشق جاودانه ام بگداخت
سالها گذشت و هر سالی
یک دو صد شب من به امیدی
که پس از هر شب سیه سپید فردائی است
وه که ز آن همه سادگی حاصلم این است
رسوایی است و هر چه هست تنهایی است
مهتاب شاهدی که سوگند خورده ای به سکوت
تو دیدی تو دیدی که چگونه من ز من پاشید
تو دیدی آنچنان شکستم من
که به حالم آسمان بارید
بالهای بلند پروازم که مرا به اوج می بردند
بشکست و بر زمین فرو افتاد
وقتی در آشیانه ام ریا را دید.............

دگر از درون اشک ریزم هیچکس را خبر نخواهم کرد

دگر از برگریز پاییزم به فصلی نو گذر نخواهم کرد
دگر از شوق بر دمیدن صبح شب را سحر نخواهم کرد
گر چه سرد است و تلخ است این دقایق شب