۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

دلم فریاد می خواهد

عجب حال غریبی دارم امشب ره نمی جویم
اشک میآید گرم گرم بر گونهٔ زردم
درد میآید پیاپی در پی دردم
خواب از چشمم رمیده فاش می گویم
دلم فریاد می خواهد

دلم فریاد می خواهد
که از قلبم برون آید
که بر اندام سست پیمان دنیا لرزه اندازد
که با آن از جهان نالم
زمین نالم، زمان نالم
ز کار روزگار و غصه های بی امان نالم

دلم فریاد می خواهد
که با آن شکوه ها گویم
به زاری با خدا گویم
شکایت از جهان دارم
ز دست حکمران دارم

مگر چند صد توان دارم
مگر صد ساله جان دارم
مگر جنس بَدان دارم
که ابر آسا چنین بارم

دلم فریاد می خواهد
ولی لب می گزم تا ناله را پنهان کنم در دل
که می ترسم رها سازم
درون خستهٔ فرسوده از صبرم
دلِ پژمرده از صد باره بشکستن
گلویم بس که بلعیده است بغضِ ضجه و ماتم
دهانم بس که ساییده است دندانها

می ترسم رها سازم
چو آتش از درون یکباره می جوشد
اگر من ره نبندم روی این آتش
دل و دین و سر و ایمان همه یکباره می سوزد