۱۳۹۳ آذر ۲۰, پنجشنبه


زندگی‌ رو سالها قدم زدم... به رنگارنگ دنیا بارها سر زدم!

دلم تنگِ همون یک رنگه! رنگِ خونهٔ بابا!! 



۱۳۹۳ آذر ۱۸, سه‌شنبه

پدر

سالها دلم گرم آن خانه بود! (پدر، مادر... کاشانه)
خانه ای که همیشه بود.
فرقی نمیکند صاحب خانه باشی‌ یا خانه به دوش،
دارا باشی یا ندار،
کسی باشی یا نباشی
وقتی دلت گرم خانهِ پدر است (پدر، مادر...کاشانه)
آخر برکت حضورشان معنای زندگیست!
بی وجودشان اما؛
نه خیابان، نه شهر، نه بیابان نه کوه، نه دشت و صحرا
نه هوا همانیست که بود!
پدر همان انرژی دلگرم کننده ایست که
پیشت باشد یا نباشد   تنها  نمی مانی،
پیشش باشی‌ یا نباشی‌ تنهایت نمیگذارد.
سایه ا‌ش بی‌ منتِ آفتاب گسترده تر از زندگی‌ ات
پوششی است خدایی که گاهی فراموش میکنی‌ بودنش را!
همان انرژی جاری و پیوسته
که با آن خیالت جمع و دلت گرم  به
 چالشهای زندگی تن میدهی
و انگار پشتت به کوهی استوار
سالهای عمرت دوان دوان میروند و فکر میکنی
هنوز آن دخترک
 پا برهنه ای که طول حیاط خاطره را میدوید
تا در را به روی بابا باز کند
وااای پس از رفتنش انگار زیر پایم خالیست
انگار تکیه بر باد داده ام!
انگار من ماندم و این دنیا  و     چالشها
و هزاران جای جای خالی  بابا!


۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه


دل‌ من هوای مادرم دارد...

هوای رخت‌هایی‌ که پهن کرده در ایوان
 بوی تربت بوی سجاده 
که امید قلب من میشد
آواز برگ‌های خشکیده 
که با جاروی مادرم می‌خواند
 کاسه لعابی اش به کنج حوض 
که به من درس بخشش و محبت داد
 هوای گیسوان موج موجش 
گونه‌هایش که به روشنای صبح میماند
چه بی‌ قرار هوای او دارم 
هوای آنهمه زندگی‌ آن همه جان 
هوای هرچه نام اوست بر آن
ت..م

۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه


چه حکایتی است این زندگی‌!
هر چه را که با آن کم مواجه باشیم از یاد می‌بریم چون حضور عادت وار پیدا نکرده و هر چه را هم که زیاد مواجه باشیم از یاد می‌بریم  چون به بودنش عادت کرده ایم!!