۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

ماندگار

گل نو رسیده‌ای بودم که برای حفظ من از آسیب و گزند روزگار بر سرم سقف گذاشتند و بر اطرافم دیوار...نور و روشنایی حیاط کوچکم از پنجره روی حصار به همراه مناجات دل انگیز مادرم و تکرار اشعار و تاریخ بزرگان به صدای پدرم بر من میتابید و زندگی‌ میبخشید، هر روز دستم را به سمت روشنایی بلند می‌کردم و باز بر میچیدم...، تا باور حدود زندگی‌‌ام راه درازی نبود در کلّ..

کمی‌ که بارور شدم،

یک صبح آفتابی شاخ و برگ هایم از پنجره به بیرون سرک کشید و برای اولین بار لمس شاخ و برگ‌های دیگری اولین تجربه‌ متفاوت زندگی‌ام شد… پا ورچین پا ورچین به حیاط ما آمد و مرا با خود برد، آنجا که رفتم تفاوت چندانی با حیاط خودمان نداشت همان سقف بود و همان حصار، مدتی‌ نگذشت که خاکم را عوض کردند، گرچه دیگر خاکم خاک وطن نبود اما حصارم را با خود برده بودم که حالا دیگر دریچه‌ای به صدای آشنایی نداشت

زمان می‌‌گذشت، برگ‌هایم پر رنگتر شده بودند و گلبرگ‌هایم هر از گاهی رقصان به بزم باد می‌رفتند، حالا دیگر گاه گاه درب حیاط باز می‌ماند آنچه مدام مرا به اندیشه وا میداشت، اما دیگر در اوج شاخه‌های آرزومندم غنچه کوچکی انتظار شکفتن داشت

از درب نیمه باز دنیای بیرون را تماشا می‌کردم، "چه گل‌های رنگارنگی! پس حصار‌هایشان کجاست؟!! یعنی‌ آسیب‌های روزگار تمام شده؟ " باز نگاه می‌کردم، هیچ کس در صدد حفظ این گلها نیست، باغبانی هم نمی‌بینم، همه چیز دارند جز حصار!!

هوای همصحبتی داشتم... " آهای سلام، آهای من یه دنیا حرف نگفته دارم، من سالهای سال اندیشیده‌ام و بر دلم کتاب‌ها نوشته ام، گلبرگ‌هایم هر کدام کتیبه ایست برای هزار و یک شبتان "!!....

اما چه غریبانه نگاهم میکنند، غریب تر از غربت در حصارم، زبانم را نمی‌فهمند یا اندیشه‌هایم را؟!!

عجیب است گویی از هزار و یک شب حتی یک شبش را هم صبح نکرده اند، اینها شاه نامه نمیشناسند، سفرشان در تاریخ از خاطراتشان فرا تر نمی‌رود، دیوان شمس را غریبه اند! گر‌ طریقت مولانا در عشق نمیشناسند پس از دلدادگی چه میدانند؟!!

هرچه درب و دریچه هست بگشایید، حصارم را بردارید بگذارید نفس‌هایم آزاد باشند بگذارید غنچه‌هایم آسمان را نظاره کنند من دیگر ماندگار شده‌ام



۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

سفر عشق

آرزوی سفر داشتم این روزها!!!!

جایی‌ که من باشم و ترانه عشق

آنجا که دل‌

خالی‌ شود ز هرچه زنگار زندگی‌ است

که هق هقم را فقط بشنود خدا!!!!


حسی غریب انگار مرا روانه کرد

روان شدم بی‌ آنکه بپرسم

تا به کی‌؟ تا کجا؟

ترسم نبود

هیچ از آنچه می‌گذشت

یا به سنگی‌

دلم بین راه میشکست

به گرمی‌ دستانی که دستم گرفت

قسم میخورم

که حسّش به جانم نشست

صدای هق هقم

با ترانه عشق یگانه شد

زنگار‌هااا

پند و اندرز‌های مادرانه شد

من از من گریخت

یک دل‌ را شکست

دو دلی‌‌ها تمام شد

شدم یکتا پرست

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

دل‌ بر کف

عشق ما همخوابگی با یار نیست!


عشق ما لرزیدن دل‌ با نگاه

در خم هر کوچه و بازار نیست

عشق ما در بر بگیرد عالمی

لیک از هجران و بی‌ تابی

دلی‌ بیمار نیست

آخر اینجا نیست حرف از روی ماه

صحبت چشمان مست و

زلف‌ها بر باد نیست

دست بر دست محبت می‌نهیم

چشم ما اما به راه یار نیست

فضل و نیکی‌ توشه ر‌ه می‌کنیم

راه دجله بهر ما دشوار نیست

جاری عشق خداییم

دل‌ چو بر کف می‌نهیم

هیچ باکی بهر ما انگار نیست


۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

عشق افلاطونی !!

هوس عشق افلاطونی بر سردارم!!

در دنیایی‌ که دل‌هایش

بر هر چه پیکر تبدار میلرزد

و لرزش‌ها چه کوتاهند

اینجا...

که سفرعشق از تن به تن است

دلها همیشه نا کامند

هوس... عشق است

تن... عشق است

حساب جاری و دارایی و

برگ و نوا عشق است

و اینان...

چه بد گم کرده اند

این پر بهای بی بهایی ‌ را

کز الطاف خداوند است و

چون کوران در بازار می گردند


۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

صیغه

من زنم

مادرت، خواهرت، دخترت

ز دامان این من

تو معراج روی

که‌ای کاش محمد بزرگوار نبود

عرب نطفه‌ام را به خاک میگذاشت

تو امروز نبودی حراجم کنی‌

من زنم

مادرت، خواهرت، دخترت

...

به اندک بهایی مرا میخری؟

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

لیبل زدائی

به دلایل فراوان مثل تعصب، دلخوری و نا رضایتی، عدم تمکین روحی‌، لج بازی، جاه طلبی، سودجویی حتا گاهی‌ از روی دوستی‌ البته از نوع خاله خرسه ما آدم‌ها در برخورد با مسائل عدالت و انصاف را به شایستگی رعایت نمی‌کنیم

ما انسانها نابغه ایم، برای هر چیزی اگر و اما داریم، قانون وضع می‌کنیم و استثنا می‌گذاریم، بد را خوب میبینیم و خوب را زیر چشمی رد می‌کنیم، تا آنجا که حتا خود را پیش خود به کوچه علی‌ چپ می‌زنیم! هیتلر میگفت "دروغ را اونقدر بزرگ و محکم بگو که خودت هم باور کنی‌"... عجوزه را اگر بخواهیم زیبا میبینیم و دختر شایسته دنیا چون جواب سلام ما را نداد عفریته! بله اینگونه مشکلیم

پیشنهاد من به همه دوستان این است که وقتی‌ متنی را می‌خوانیم، کتابی‌ را بررسی‌ می‌کنیم، مطلبی را نقد می‌کنیم، کتاب دینی یا مذهبی‌ حتا اجتمایی‌ که می‌خوانیم یا جستجوی اطلاعات می‌کنیم قبلان "لیبل زدائی" کنیم. یعنی‌ بدون توجه به اینکه به چه کسی‌ یا گروهی تعلق داره بانیتی انسان دوستانه ، ذهنی‌ مستعد و خالی‌ از پادزهر، و از همه مهمتر دلی‌ پاک و بی‌ کینه این کار را انجام بدیم. اگر معیار خوبی‌ و نیکی‌ را بشناسیم و در واقع طالب صلح جهانی‌ باشیم چه فرقی‌ می‌کند که دروغ نگو، خیانت نکن، مال مردم نخور، یتیم نواز باش، گرسنگان را دریاب و هزاران درست و نادرست دیگر را چه کسی‌ در چه زمانی‌ در چه جای دنیا و از چه مسلکی گفته؟ همه آنهایی که در خدمت بشر بوده اند و هستند نقاط ضعف و قدرت دارند یکی‌ بیشتر ضعف و دیگری قدرت اولی‌ را به خاطر دومی‌ باید کشت؟

اگر انسان موجود پیچیده‌ای نبود اگر همه به پاکی روز تولد میمردیم دنیا گلستان میشد اما از گلهایی بیرنگ و یکنواخت که زحمتی برای گًل بودن نکشیدند، گًل آمدند و گًل رفتند چون خار نداشتند و آفت ندیدند

با سپاس و عشق فراوان

تیام

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

زندگی - اسفند ماه ۸۸

از کجا آمده ام
اینهمه دویده ام
روزگاران دیده ام
به کجا رسیده ام
کوچهٔ خاطره ها
بوی یاس صبح زود
خش خش برگ خزان
حال دل وقتِ اذان
برفِ روی پشت بام
حال و احوال و سلام
جیغ و داد بچه ها
هفت سنگ و وسطی
بازی گرگم به هوا

وای چقدر تنگ دلم
واسه هوای خونمون
خواهر و برادرم
خندههای مشترک
گریه های پنهونی
همه درد و دلامون
سماور همیشه روشن
بوی چایِ پر بخار
صدای بابام که یه چایی بیار
صدای ظرف و ظروف بوی غذا
برکتِ حضور پر رنگِ مامان

دیدن همسایمون
باغچههای خونمون
ظرف نذری تو حیاط
سفره و نون بیات
های و هویِ د و ره گرد
آن زمستانهای سرد

همه آنچه بوده ام
همه آنچه زیستم
هر چه دیگر نیستم
پشت سر بر گوشه ای از خاطرم آویختم
اشک هایی که به سجادهٔ حسرت ریختم
به کجا و از کجا بگریختم

با خیال زندگی با زندگانی در جدال
گاهی بالا رفتن و گاهی قدمهای محال
از سر کوی حقیقت سوی سودا رفته ام
رفته ام افتاده ام از نو به پا ایستاده ام
برگ برگ از دفتر عمرم سیه کردم وای
عمر را در ناله ای پنهان تبه کردم وای
رفت یک یک دسته دسته روزها و هفته ها
من نفهمیدم که نامش زندگیست این نکته ها!!

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

چای بخشش

هر بار که بین من و خواهرم یه دلخوری پیش می‌‌اومد، که البته خیلی‌ به ندرت اتفاق می‌‌افتاد قهر ما به نیم روز هم نمی‌‌کشید... خواهرم یه چایی واسه خودش می‌‌ریخت یکی‌ هم واسه من، بعد چایی منو میگذاشت جلوی من و کنارم مینشست و بی‌ هیچ صحبتی‌

" چای بخشش" رو میخوردیم و فراموش میکردیم اصلا چی‌ گذشت...

و من هیچوقت نفهمیدم چرا اون طرف دیوار، تو خونه همسایه، قهر و دلخوری‌ها به ماه‌ها و شاید سال هم می‌کشید وقتی‌ میشد طول عمرش فقط مدت صرف یک چای باشه!!! ......