
من آن زنم که میخواهم
از هرچه تعلق است رها باشم
نه مال تو باشم و نه مال هیچ بنده دگری
چون همه بنده ایم مال دیگری چرا باشم؟
من آن زنم که همیشه در تاریخ
سری گرانمایه در سرا دارم
اگر چه به بزرگی پذیرفتهام
که آن یک دست بی صدا باشم
من آن زنم که خستهام
از مال این بودن و مال آن بودن
خستهام از قهرمان بی نشان بودن
از سبقتهای گرفته از من با پاهای من
خستهام از عشقهایی که در آن
فقط من فدا باشم
من آن زنم شایسته به آزادی
که خوب میداند
ز دل صدف مروارید پر بها باشد
پس نمیخواهم
بر چسب پشت شیشهها باشم
نمیخواهم از سوز عاشقی
بر در خانه یوسفی گدا باشم
نمیخواهم بهانهای باشم
در ناجوانمردانه بازی سیاست ها
عروسک نیستم که محافظم باشید
یا برقصانیم در خیمه شب بازی عدالتها
ز پاکی و سلامت و عفت
همین بس که سر به راه باشم
بیش از این ز من چه میخواهید
نمیتوانم که خدا باشم