۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

تنهایی

تنهایی این نیست که خودمون رو از دیگران پنهون کنیم یا درها رو به روی خودمون ببندیم، این تنهایی نیست این یه

تصمیمه!...

تنهایی اینه که درب خونتو باز بذاری با فانوسی روشن که خبر از انتظار میده ولی هیچ کس پا به خونت

نذاره... تنهایی اینه که اونقدر دلت رو واسه کسانی که دوسشون داری باز بذاری که اونا چون واسه وارد شدن زور

نزدن بی تفاوت از کنارش ردّ بشن

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

دلم فریاد می خواهد

عجب حال غریبی دارم امشب ره نمی جویم
اشک میآید گرم گرم بر گونهٔ زردم
درد میآید پیاپی در پی دردم
خواب از چشمم رمیده فاش می گویم
دلم فریاد می خواهد

دلم فریاد می خواهد
که از قلبم برون آید
که بر اندام سست پیمان دنیا لرزه اندازد
که با آن از جهان نالم
زمین نالم، زمان نالم
ز کار روزگار و غصه های بی امان نالم

دلم فریاد می خواهد
که با آن شکوه ها گویم
به زاری با خدا گویم
شکایت از جهان دارم
ز دست حکمران دارم

مگر چند صد توان دارم
مگر صد ساله جان دارم
مگر جنس بَدان دارم
که ابر آسا چنین بارم

دلم فریاد می خواهد
ولی لب می گزم تا ناله را پنهان کنم در دل
که می ترسم رها سازم
درون خستهٔ فرسوده از صبرم
دلِ پژمرده از صد باره بشکستن
گلویم بس که بلعیده است بغضِ ضجه و ماتم
دهانم بس که ساییده است دندانها

می ترسم رها سازم
چو آتش از درون یکباره می جوشد
اگر من ره نبندم روی این آتش
دل و دین و سر و ایمان همه یکباره می سوزد

۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

از قطره ای آب گندیده آغاز میشویم به توده ای خاک پوسیده ختم, وقتی در جنگ قدرتها بارها زمین میخوریم تازه
میفهمیم هیچ نیستیم جز انبوهی از احساسات کمرنگ و پر رنگ که به دست روزگار خاک میشویم گِل میشویم
شکل میگیریم و باز میشکنیم و همان خاکیم، تازه میفهمیم چقدر انسانیم چقدر فانی/در این تکاپو چقدر میتوانستیم
راحتر باشیم اگر بیشتر جان بودیم تا انسان خاک بودیم تا آب گندیده...خاک بر سرمان که خاک هم نمیتوانیم باشیم...

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

زندگی سخت است...

شیرین است ولی فلسفه اش تلخ است

آنقدر در تکاپوی دست نیافته ها غرق میشویم

که دست یافته هایمان از یادمان میرود

وقتی دست نیافته ها را از آن خود کردیم

روزی میرسد که میخواهیم

همه آنها را بدهیم برای لمس دوباره هر آنچه از دست داده ایم

ولی افسوس... زندگی فقط یک بار است

۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

شب تلخ

سرد و تلخ است این دقایق شب
سرد تر و تلخ تر از همه شب
زان شب که لبخند کودکانه ام رنگ باخت
ز این شب که عشق جاودانه ام بگداخت
سالها گذشت و هر سالی
یک دو صد شب من به امیدی
که پس از هر شب سیه سپید فردائی است
وه که ز آن همه سادگی حاصلم این است
رسوایی است و هر چه هست تنهایی است
مهتاب شاهدی که سوگند خورده ای به سکوت
تو دیدی تو دیدی که چگونه من ز من پاشید
تو دیدی آنچنان شکستم من
که به حالم آسمان بارید
بالهای بلند پروازم که مرا به اوج می بردند
بشکست و بر زمین فرو افتاد
وقتی در آشیانه ام ریا را دید.............

دگر از درون اشک ریزم هیچکس را خبر نخواهم کرد
دگر از برگریز پاییزم به فصلی نو گذر نخواهم کرد
دگر از شوق بر دمیدن صبح شب را سحر نخواهم کرد
گر چه سرد است و تلخ است این دقایق شب

جبر - پاییز ۱۳۶۵

گَردون دوره گردون
بی من که بی ثمر نیست
گر بی بها ترینم
پس راز بودنم چیست؟

در این سرا چه هستم
آید چه کار ز دستم
غم خوار و غم گسارم
یا آنکه خود غم هستم؟


پروردگارِ عالم
با من بگو چه کردم
مادر به جبر زادم
خاک میبَرد ز یادم