روزگار غریبی است؛!
بشقاب به عقربههای ساعت خیره شده، ساعت به من نگاه میکند و من به در بسته، همسایه بر عطر غذایی که تهیهاش سه ساعت از وقت طلایی مرا گرفته غبطه میخورد، تو لقمههایت را با روسپی شهر قسمت میکنی و انتظار من بر سفره رنگین بی رنگم نجابت است.!!