آرزوی سفر داشتم این روزها!!!!
جایی که من باشم و ترانه عشق
آنجا که دل
خالی شود ز هرچه زنگار زندگی است
که هق هقم را فقط بشنود خدا!!!!
حسی غریب انگار مرا روانه کرد
روان شدم بی آنکه بپرسم
تا به کی؟ تا کجا؟
ترسم نبود
هیچ از آنچه میگذشت
یا به سنگی
دلم بین راه میشکست
به گرمی دستانی که دستم گرفت
قسم میخورم
که حسّش به جانم نشست
صدای هق هقم
با ترانه عشق یگانه شد
زنگارهااا
پند و اندرزهای مادرانه شد
من از من گریخت
یک دل را شکست
دو دلیها تمام شد
شدم یکتا پرست