سالهاست که در فصلِ فصلِ نگاهت
بهار و پاییزی نیست
به بزم شأعرانهام از عاشقانههای تو
جام لبریزی نیست
میخواهم بدانمای عزیز
به گوشهای از دلت عزیزی نیست؟
که گرگ درونت
گرسنهٔ هیچ لقمهٔ لذیذی نیست؟
چگونه میشود که من اینگونه
پر ز احساس و شورعشق...!
تو را بشر
مگر قلبت را فرار و گریزی نیست؟!!