در دل دریای عشق
دریا نمی بینی چرا؟
قدر روز نعمت و
فردا نمی بینی چرا؟
عشق تو آرمگه جان است
یا آتشکده
آخر کویت به مسلخ میرسد
یا میکده؟
در دل دریای عشقی و
ندانی قدر آن
نیستی بر کاروان حال خود هم
ساربان
باز کن چشمان دل
جادوی چشمانم ببین
کردهام عمری نثارت
از دل و جانم
ببین
یاد آر مجنون
دل افگار از غم لیلی چه کرد
در بیابان سوگوار
چندان گریبان پاره کرد
خاکها بویید و
پایش خسته کرد
تربت لیلی ولی پیدا نکرد
مست امروز با دلم
این پا و آن پا میکنی
زیر نور عشق من
پروانه پیدا میکنی
...
غافل از باد خزان
امروز و فردا میکنی
بعد خاموشی من
عشقم تمنّا میکنی