۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

غافل - تابستان ۱۳۸۷

در دل دریای عشق

دریا نمی بینی چرا؟

قدر روز نعمت و

فردا نمی بینی چرا؟

عشق تو آرمگه جان است

یا آتشکده

آخر کویت به مسلخ می‌رسد

یا میکده؟

در دل دریای عشقی‌ و

ندانی قدر آن

نیستی‌ بر کاروان حال خود هم

ساربان

باز کن چشمان دل

جادوی چشمانم ببین

کرده‌ام عمری نثارت

از دل و جانم

ببین

یاد آر مجنون

دل افگار از غم لیلی چه کرد

در بیابان سوگوار

چندان گریبان پاره کرد

خاک‌ها بویید و

پایش خسته کرد

تربت لیلی ولی‌ پیدا نکرد

مست امروز با دلم

این پا و آن پا میکنی‌

زیر نور عشق من

پروانه پیدا میکنی

...

غافل از باد خزان

امروز و فردا میکنی‌

بعد خاموشی من

عشقم تمنّا میکنی‌