سرد و تلخ است این دقایق شب
سرد تر و تلخ تر از همه شب
زان شب که لبخند کودکانه ام رنگ باخت
ز این شب که عشق جاودانه ام بگداخت
سالها گذشت و هر سالی
یک دو صد شب من به امیدی
که پس از هر شب سیه سپید فردائی است
وه که ز آن همه سادگی حاصلم این است
رسوایی است و هر چه هست تنهایی است
مهتاب شاهدی که سوگند خورده ای به سکوت
تو دیدی تو دیدی که چگونه من ز من پاشید
تو دیدی آنچنان شکستم من
که به حالم آسمان بارید
بالهای بلند پروازم که مرا به اوج می بردند
بشکست و بر زمین فرو افتاد
وقتی در آشیانه ام ریا را دید.............
دگر از درون اشک ریزم هیچکس را خبر نخواهم کرد
دگر از برگریز پاییزم به فصلی نو گذر نخواهم کرد
دگر از شوق بر دمیدن صبح شب را سحر نخواهم کرد
گر چه سرد است و تلخ است این دقایق شب
سرد تر و تلخ تر از همه شب
زان شب که لبخند کودکانه ام رنگ باخت
ز این شب که عشق جاودانه ام بگداخت
سالها گذشت و هر سالی
یک دو صد شب من به امیدی
که پس از هر شب سیه سپید فردائی است
وه که ز آن همه سادگی حاصلم این است
رسوایی است و هر چه هست تنهایی است
مهتاب شاهدی که سوگند خورده ای به سکوت
تو دیدی تو دیدی که چگونه من ز من پاشید
تو دیدی آنچنان شکستم من
که به حالم آسمان بارید
بالهای بلند پروازم که مرا به اوج می بردند
بشکست و بر زمین فرو افتاد
وقتی در آشیانه ام ریا را دید.............
دگر از درون اشک ریزم هیچکس را خبر نخواهم کرد
دگر از برگریز پاییزم به فصلی نو گذر نخواهم کرد
دگر از شوق بر دمیدن صبح شب را سحر نخواهم کرد
گر چه سرد است و تلخ است این دقایق شب