عاشق خواهرم بود هرچند میدونست به چشم خواهرم یه پسر خاله بیش نیست...
میدونست که پسر همسایه ته کوچه هم عاشق خواهرمه ولی هیچوقت واسه هیچ کدومشون دردسر نشد، هیچوقت به خواهرم گیر نمیداد آروم آروم فقط عشق میورزید. به خواهرهای خودش هم هیچوقت سخت نمیگرفت، اعتمادش به آدم اعتماد به نفس میداد...وقتی میاومد خونمون همیشه رو لبش خنده و تو جیبش آدامس بود یکی واسه من یکی یکی هم واسه بقیه. بعد غذا آستیناشو بالا میزد و ظرف هارو جمع میکرد میشست مبادا تا ما خواهرا این دست اون دست میکنیم که یکی پیش قدم بشه مادرم دست به کار بشه!
از بچگیش کار میکرد، زحمتکش و سختی کشیده بود... در برابر کوته فکریهای پدرش همیشه لبخند میزد و سرش رو پایین میانداخت، صبور بود خیلی صبور.
تو یه روز سرد برفی بهمن ماه که روز یادآوری این خطرات من هر بهمن ماه شده در کوههای پنهان شده در برف کردستان وقتی داوطلبانه واسه همخدمتی هاش آذوقه میرسوند در بین راه از سرما یخ زد و جان سپرد. من غیرت رو در روحیه انسان دوستانه، فداکار، فروتن، بزرگوار، عادل و بخشنده حسین شناختم.
روحش شاد