حیف از من اگر باااز بیفتم به دامت
.
.
.
گر باز بریزم
ز دلم جرعه به جامت
حیف از من
اگر قطرهای از چشمهٔ چشمم
یک بار دگر از غم احوال تو
بر گونه بلغزد
حیف گر قلمم
شعر و کلامی ز تو آرد
بر اسم تو خط که میکشد
سست شود یا که بلرزد
بردی به بلندای خیال
کور شدم دور و برم را
تنها که شدم با تو
شکستی همه بال و پرم را
دل رفته و جان خسته و
پیمانه شکسته
بس نیست ستمگر!
چه خواهی خبرم را؟!
.
.
.
گر باز بریزم
ز دلم جرعه به جامت
حیف از من
اگر قطرهای از چشمهٔ چشمم
یک بار دگر از غم احوال تو
بر گونه بلغزد
حیف گر قلمم
شعر و کلامی ز تو آرد
بر اسم تو خط که میکشد
سست شود یا که بلرزد
بردی به بلندای خیال
کور شدم دور و برم را
تنها که شدم با تو
شکستی همه بال و پرم را
دل رفته و جان خسته و
پیمانه شکسته
بس نیست ستمگر!
چه خواهی خبرم را؟!