۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

حیف از من

حیف از من اگر باااز بیفتم به دامت
.
.
.
گر‌ باز بریزم
ز دلم جرعه به جامت

حیف از من
اگر قطره‌ای از چشمهٔ چشمم

یک بار دگر از غم احوال تو
بر گونه بلغزد

حیف گر‌ قلمم
شعر و کلامی‌ ز تو آرد

بر اسم تو خط که می‌کشد
سست شود یا که بلرزد


بردی به بلندای خیال
کور شدم دور و برم را

تنها که شدم با تو
شکستی همه بال و پرم را

دل رفته و جان خسته و
پیمانه شکسته

بس نیست ستمگر!
چه خواهی‌ خبرم را؟!