گرم بود لبهایش بر تنم می لغزید
وقتی آن شب به تمنّای تنم تب می کرد
ز تب و سوز نهانی بدنم می لرزید
همه گرمای وجودش چو گرمم می کرد
دست بر موی سیاهم به نوازش می برد
دست من شکوه به دلتنگی دستش می کرد
من چه رسوا بودم!
من چه رسوا رهایش بودم
من چه شیدا بودم!
من چه شیدا فدایش بودم
نه فقط جسم که همه جان به تمنّا بودم
از چه من مست و پریشان به سرایش بودم! ؟
چه شده کورشده ام کرشده ام
بندهٔ کافر شده ام
من چطور باده به دست
می زده مست ساقیِ عشرتکده ام ؟
من که عمریست به دل مُهرِ اسارت زده ام
گرچه روح در بند است
دل من وصلهٔ صدها بند است
نام من ثبت شده
ثبت یک مرد شده
بندهٔ آیین است
تابع رسم و رسوم و دین است
وای وای این گنه است
من و عشق ورزیدن
مثل یک اسب رها
بر دلِ صحرایِ طرب تازیدن
من و عهد بشکستن
چشم برعفت و حرمت بستن
نه... نه این گنه است
راستی این گنه است؟
بوسه بر دشت شقایق گنه است؟
زندگی همچو یه عاشق گنه است؟
گنه است دل به تمنّای دلی بخشیدن؟
جای پژمرده شدن حسِ شکفتن گنه است؟
اینکه عشق است نه هوس
چه کنم دل شده مست
راه عقل تنگ شده
قلم وسوسه پر رنگ شده
وای نه ... این گنه است
اگه عشق است... گنه است
اگه مِهر است یا هوس
پسِ پژمرده شدن باز شکفتن گنه است
گنه است بار دگر بوسهٔ دنیا برچید
همچنان کز تب عشقش بدنم میلرزید
چشم من باز شد و سقف اتاقم خندید
قطره ای اشک به گونه ام لغزید
جز خیالی گذرا بیش نبود آغوشش
پس چرا این دل پر وسوسه ام می ترسید